رونق تولید ملی | دوشنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۸

حشمت


نقل است که اربابی نیکو سخن و نیکو گفتار در معیت نو کری بی مخ و مایع به نام حشمت بی مخ زندگی می کرد ،و از روی محبت و مروت جمله ی عمرش را تلف وی کرده بود. یک شب برای ارباب می خواست مهمانان عزیزی بیاید، ارباب نوکررا صدا زد و گفت من امشب مهمان دارم و هیچی در مطبخ و یخچال نداریم .

برو و برای امشب مقداری سیب و گلابی و انگورو خربزه  بخر و بیاور. نوکر گفت، این پول که برای خرید میوه است پس کرایه آژانس من چه می شود؟ ارباب گفت ، به جهنم اینهم پول کرایه ات. حشمت رفت و مقداری فقط انگور خریده بود ، ارباب گفت مگر نگفته بودم که سیب و گلابی و خربزه هم بخر، نوکر گفت الان می روم و آنچه را که گفته بودید می خرم.

نوکر رفت و دوباره با یک مقداری از یک نوع میوه بازگشت، ارباب با عصبانت دوباره حرف خو د را تکرار کرد، این ماجرا تمام شد ولی یک روز که ارباب مریض شده بود نوکر را در پی حکیمی فرستاد.

نوکر تا دو روز برنگشت و وقتی برگشت با یک لشکر آدم برگشته بود وقتی ارباب علت آمدن اینهم آدم را پرسید ، نوکر گفت مگر خودت نگفته بودی باید کار را تمام و کمال انجام دهی، من هم اول رفته سرا غ حکیم و پیش خود گفتم اگر ارباب بمیرد پس به غسال احتیاج دارد و بعد هم قبر کن و الی آخر.

دانلود



آدرس کوتاه :
رای شما
میانگین (2 آرا)
The average rating is 2.5 stars out of 5.