یاد گرفتم: • با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند . • از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . • با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند • با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش سنجد و هم سطح خویش می پندارد .
آخرین بروز رسانی مطلب در دوشنبه ، 8 آذر 1389 ، 14:00
شخصی امیرمومنان علی «علیه السلام» را به میهمانی دعوت کرد. حضرت فرمود : دعوت تو را می پذیرم اما به سه شرط . عرض کرد : آن سه شرط چیست ؟ فرمود: • خارج از منزل چیزی برایم نیاوری • هرچه داری با آن پذیرایی کنی • خانواده ات را هم به زحمت میانداز میزبان شرایط را قبول کرد و حضرت نیز دعوت او را پذیرفت .
آخرین بروز رسانی مطلب در دوشنبه ، 8 آذر 1389 ، 14:02
رسول خدا «صلی ا...علیه و آله» خواهر رضاعی داشت .روزی حدمت حضرت آمد پیامبر چون او را دید شادمان شد و عبای خود را برای او به زمین پهن کرد و او را روی آن نشاند سپس رو به او کرد و با گرمی و لبخند با وی به گفتگو پرداخت تا خواهرش برخاست و رفت. اتفاقا همان روز برادر رضاعی اش نیز آمد ، ولی پیغمبر با او مثل خواهرش رفتار نکرد . شخصی پرسید یا رسول ا... چرا به خواهر بیشتر از برادر احترام نمودید؟ حضرت فرمود: چون خواهر نسبت به پدر و مادرش بیشتر از برادر خدمت می کند بدین جهت خواهر را بیشتر از برادر محبت کردم .
آخرین بروز رسانی مطلب در دوشنبه ، 8 آذر 1389 ، 13:09
اهل دلی بعد از اقامه نماز در مسجد به اصرار حاضران بر منبر رفت. بر منبر گفت: ای مردم اگر کسی در میان شما مطمئن است که از الان تا آخر شب خواهد زیست و نخواهد مرد برخیزد. کسی بلند نشد. سپس پرسید اگر کسی خود را آماده مرگ کرده برخیزد. باز کسی بر نخاست. آن مرد صاحب دل گفت: شگفت از شما که به ماندن اطمینان ندارید اما برای رفتن هم آمادگی ندارید؟!
آخرین بروز رسانی مطلب در دوشنبه ، 24 آبان 1389 ، 19:04
حضرت باقرالعلوم علیه السلام در عزای جد بزرگوارش حضرت ابا عبداله الحسین علیه السلام بسیار می گریست تا اینکه او را کسی گفت: "یا سیدی! چند گریه می کنی؟" فرمود: "ای دوست! یعقوب را یک یوسف گم شد، چنان بگریست که چشمهایش سفید شد، من چندین یوسف از اجداد خود، یعنی حسین و قبیله او را در کربلا گم کرده ام، کم از آنکه از فراق ایشان دیده ها سفید کنم؟"